X
تبلیغات
می نویسم برایت...عاشقانه - محبت

هنوز هم ، یادت در روح و جانم ، جولان می دهد !!!




در طی این دو سال، این چندمین باری بود که وقتی به خونه می رسیدم، با اتاق به هم ریخته و زلزله زده ام مواجه می شدم.

دم در ایستادم و اطراف را با تاثر و تاسف نگاه کردم.

کمد خالی بود و لباس هایش وسط اتاق،پهن. تمام کتاب ها هم همینطور.

برایم عادی شده بود.هر چند شب یکبار،من بودم و این بساط.

کاری نمی شد کرد. به قول مامان «پدره دیگه. نگرانه»

پوزخندی زدم و روی تختی که تشکش روی زمین ولو بود،نشستم.

نمی دانم نگرانی اش چرا این قدر برایم دردسر دارد!!!

اولین باری که با این وضع رو به رو شدم را هیچ گاه فراموش نمی کنم...

درست، شبی بود که مرا چند ساعت قبلش، سیگار به دست، توی پارک دیده بود.

من متوجه اش نشدم، اما ناگهان مقابلم ظاهر شد.سیلی محکمی به صورتم زد.بعد هم با الفاظ محبت آمیز نوازشم کرد و رفت.

پای رفتن به خانه را نداشتم.اما بعد از چند ساعت گذران وقت،به امید اینکه خوابیده باشد،به خانه رفتم.

دیدم نشسته است روی مبل،و چشمش خیره به در.

به روی خودم نیاوردم.به طرفم اتاقم رفتم.

دقیقا مثل همین امشب بود. با این تفاوت که دفعه ی قبل،چند دقیقه، مات و مبهوت،اتاق را تماشا می کردم.

با تعجب پیشش رفتم. انگار انتظار همین رفتار را می کشید. چون قبل از اینکه من لب از لب باز کنم،از جایش بلند شد و گفت: کدوم گوری بودی؟

از چشمانش نفرت می بارید. کاملا حس می کردم. اصلا نمی دانستم چه بگویم. که ادامه داد : خاک بر سرت ، که اونقدر احمقی که فکر می کنی اون دوستای اوباش تر از خودت، دلسوز تو هستن و من ، نه. برو گمشو تو اتاقت.

سلانه سلانه به اتاقم رفتم.

کاش می توانستم حرف بزنم. کاش به حرف هایم گوش می داد. کاش صدای بقیه را هم می شنید...

وقتی به خاطر تجدید شدنم،نتوانستم درسم را همانند دیگران در دوازده سال تمام کنم، بدترین سرزنش های دنیا نصیبم شد.

سرکوفت...توهین...تحقیر

آنقدر شنیدم که از همه چیز متنفر شدم. از درس. زندگی حتی از خودش.

اما پوستم دیگر کلفت شد. مخصوصا اینکه چند بار مقابل فامیل و دوست و آشنا،این قضیه را مطرح کرد.

دیگر تحملش برایم سخت شده بود.

بیرون جایی بود که آرامش از دست رفته ام را به من برمی گرداند.

وقتی از خانه دور بودم، نه توهینی بود و نه تحقیری.

با کسانی بودم که تجدید شدنم،روی علاقه شان نسبت به من،تاثیری نمی گذاشت.

محبتشان،جای محبت نچشیده ام را پر کرد.

طوری که وقتی برای اولین بار، پیشنهاد کشیدن سیگار را به من دادند،مقاومت نکردم.

توانسته بودم وضع خفقان آور خانه را به عشق دوستانم،تحمل کنم.

تا اون روز که توی پارک،متوجه همه چیز شد..

از اون روز به بعد،روزگارم سیاه شد!!! ....

این هم از بساط امشب.

با سیلی ای که به صورتم زد،برنگشتم. به فکر اصلاح خودم هم نیفتادم.

حال فقط به فکر مخفی کاری بیشتر هستم..

این قرص ها هم لذتشان از سیگار بیشتر است، هم مصرفش دنگ و فنگ ندارد. و هم راحت مخفی گاهشان پیدا نمی شود..

یکی شان را از جیبم خارج کردم. و به طرف پنجره رفتم.

دیشب با همین دو چشم خودم دیدم که پشت پنجره، دریاست!!

چقدر هم آبی و زیبا بود.

هوس شیرجه و آب تنی به آدم دست می دهد.

قرص را داخل دهانم گذاشتم و بعد هم بطری آب معدنی...

حالا اگر امشب دوباره دریا را ببینم، وقت را تلف نمی کنم.

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 19:4 نويسنده مانا

________________ می نویسم برایت...عاشقانه______________________