آخر از آن همه هم خوابگی با خاطراتت

احساسم آبستن شد

ویار چشمانت را دارد ... !!!


                    "مانا"



مانا نوشت : خواست برود ، مرا به خدا سپرد

آخر لعنتی ، 

وقتی تا حد مرگ بغض می کنم 

و دلم شانه هایت را بهانه می کند

چه کنم...؟


اختصاصی نوشت :

قرار نبود این شود ...

قرار نبود دلتنگت شوم!

قرار نبود همه جا و همه وقت مقابل چشمانم باشی!

قرار نبود با خاطره ای ، بی تابت شوم!

قرار نبود نفسم ، بسته به خنده هایت شود!

قرار نبود جدایی در کار باشد!

قرار نبود بروی!

قرار نبود من بمانم و دنیایی پُر از حسرت با تو بودن!

قرار نبود اشک هایم را ندید بگیری!

اصلا قرار نبود ...

کاش آنهایی که قرارمان نبود ، اتفاق نمی افتاد

تا من دیوانه وار ، بی قرارت نشوم!



+ این عید ، مزخرف ترین عید عمرم بود. خدا رو شکر که تموم شد.